آقا مجید روی سکوی ورودی امامزاده سید اسماعیل می نشیند و به زوار کیسه ای می دهد تا کفشهایشان را داخلش بگذارند . سی و چند ساله است . با مادرش زندگی می کند و وقتی دلتنگ می شود عکس کوچک پدر بزرگش را از او می گیرد و به یادش گریه می کند . آقا مجید بچه ها را که می بیند دعا می کند : ایشالا سقا بشی . کودک که بوده پدربزرگش لباس سقایی تن مجید می کرده .
آقا مجیددوستی دارد به نام خانومچه که هی می آید رو به رویش و زل می زند به چشمهای آقا مجید .
آقا مجید مدام تکرار می کرد این نعمت خدا است نه من و گربه دمش را جمع می کرد و زیر پوستش باد می انداخت ...